سیــمِ آخر
اینجا ممنوعههامو مینویسم...
همونی که تو توش بودی و من نبودم به همه ی اون آدمایی که تو اون عکس بودن (و من نبودم) حسودی میکنم به همه ی جاهایی که تو توشون بودی و من نبودم حسودی میکنم متنفرم حتی! اینکه بهت بگم من تو رو با همه ی اشتباها و بدبختیات قبول دارم هر کاری کنی، حتی اگه اشتباه هم باشه، من کنارت وایسادم... کنارِ خودت، نه پشتِ اشتباهاتت... این خیلی بده که تو اینجور موقعا نخوای رو من حساب کنی، خیلی بده که من باشم و تو بخوای تنهایی رو انتخاب کنی... شایدم بخاطر نبودنِ من بود که تنهایی رو انتخاب کردی... اینکه یکی در همه حال تو رو قبول داشته باشه خیلیه! که فک کنم تو از درکش عاجز باشی... "من" تو رو همه جوره ی همه جوره قبول دارم! بفهم اینو. اینکه این همه بشینم ضدآفتاب بزنم به صورتم، خط چشم خوشگل بکشم چشامو مقنعه و مانتو و شلوار و کیف و کفشمو با هم هماهنگ کنم عطر خوشبومو بزنم، بیشتر از همیشه انگشترمو دست کنم؛ ساعتمو باهاش هماهنگ کنم به این امید که تو هم بیای بعد تو نیای! آخ میسوزم! حیفم ازون همه عطر میاد، ازون همه وقت سر خط چشم کشیدن میاد... اصن هر روز من خوشگل میشم تو نمیام! اه! کیک را میبُری، کادوها را باز میکنی، و من باید برومـ خانهامـ؛ به تنهاییِ خانهی من فکر کن و شمعت را فوت نکن... "رقیه خدابنده اویلی" این روزها اما پشتِ میزهای چهارنفره ی وسطِ کتابخانه مینشینم و درس میخوانم کتابخانه خلوت است این روزها؛ صندلیِ روبروییِ من برای توست... جای خالیِ توست... تو را روبرویم تصور میکنم؛ پشتِ میزِ کتابخانه... تصور میکنم وقتی را که روبرویم نشستی و هاریسونت یا نلسونت را میخوانی و یواشکی و زیرچشمی به من نگاه میکنی و من هم همین؛ یواشکی و زیرچشمی... روی کاغذی برایت مینویسم که چای میخوری یا نسکافه یا هاتچاکلت؟!؟ تو اول بخندی و بعد هاتچاکلت را انتخاب کنی... این یک هاتچاکلتِ تهِ کمدم را برای تو نگه داشتهام... بعد من میروم و برایت هاتچاکلت درست میکنم در لیوانِ خودم... کاش بیایی اینجا روبروی من درس بخوانی... اگر بیایی... اگر بیایی چه خوب است... اگر بیایی برایت هاتچاکلت درست میکنم که دوست داری... *تو نیستی اما من برایت چای می ریزم دیروز هم نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند دوست داری گریه کن و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش مبهوت من و دنیای کوچکم دیگر چه فرق می کند باشی یا نباشی من با تو زندگی می کنم... "رسول یونان" مثِ تغییر حالتِ نگاهِ مهسا وقتی داشتیم با دکتر پ عکس میگرفتیم و عشقش (دوستِ سابقش، رابطه ی سابقش) عکاسِ عکس بود... یهو از یه آدمِ شاد که لبا و چشاش میخندید تبدیل شد به یه آدم دیگه... با یه نگاه خاص که فقط مختص اینجور آدماس... مثِ نگاه من تو اون عکسِ دسته جمعی که خیلی خوشحال و خندان داشتیم با بچه ها عکس میگرفتیم که یهو تو رد شدی و حالتِ نگاهِ منم عوض شد... دیگه اون آدمِ دو ثانیه پیش نبودم... همدان اگر همه دان بود خود به حضور شما می رسید. اگر این راه همهدان بوده است میآمد پای پله های شما مینشست و شما قدمی بر میداشتی میرسیدی. اگر این سفر این قدر سرگردان نبود میدانست چه کسی در راه است. میترسم عزیز دلم میترسم پیش از تو باباطاهر و بوعلی نیز رفته اند آنجا مانده اند. "شمس لنگرودی" دیدی که نخواستی از آینده ت کم نشم؟!؟ خودت نخواستی... من یقین دارم که استادِ فوقالعاده ای میشوی خوش به حالِ شاگردانت! کاش شاگردَت بودم کاش استادم میبودی که بهانه ای داشتم برای اینکه دو ساعت به تو خیره شوم کاش استادم بودی که به این بهانه صدایت را میشنیدم چقدر صدایت را دوست دارم... چقدر صدای تو خوب است! اگر شاگردت بودم هرگز به حرفهایت گوش نمیدادم فقط و فقط صدایت را میشنیدم بدونِ اینکه بفهمم چه میگویی صدایت... صدایت... صدایت را دوست میدارم صدایت را عاشقم من چقدر دلتنگِ صدایت هستم امروز چقدر نیستی... چقدر نیستی...
برچسبها: تو
برچسبها: تو
برچسبها: تو, من
برچسبها: تو
برچسبها: تو, من
برچسبها: تو, من
برچسبها: تو
| Design By : Pars Skin |

